المحقق السبزواري
654
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
مىرفت و همهء امور منوط به تدبير و تصرّف او بود ، قيصر به نظام الملك گفت : « تو نيز چيزى بخواه و حكمى كن و اشارتى فرماى تا در اتمام آن سعى كنم » . نظام الملك گفت : « من از خدمت ملك چيزى خواهم كه بر تو عظيم آسان است و من از آن ، منّت صد خروار زر مىدارم » . گفت : « چه چيز است ؟ » گفت : « پيوسته مرا آرزو بود كه مرا در قسطنطنيّه ملكى بوده باشد . اكنون مرا در آنجا قدرى زمين انعام فرماى » . قيصر گفت : « چهقدر مىخواهى ؟ » گفت : « به قدر پوست گاوى . » قيصر گفت : « سهل است » و ملتمس او را اجابت كرد . نظام الملك فرمود تا از پوست گاوى دوال « 1 » كشيد و بدان مقدار طول و عرض زمين گرفت و آنجا رباطى و خانقاهى و مسجدى در غايت تكلّف بساخت . صاحب جوامع « 2 » الحكايات گفته كه آن عمارت تا اكنون باقى است « 3 » . حكايت در وصاياى خواجه نظام الملك مذكور است كه من هميشه خايف بودم كه در معاملات حكمى از من مخالف احكام ايزدى واقع نشود و در زمان وزارت سلطان آلب ارسلان اگرچه اين خوف در خاطر مىداشتم ، امّا نهچنان مستولى بود كه در زمان سلطان ملكشاه . بيشتر به سبب آنكه در ايّام او مالى بر عاملى متوجّه بود و آن عامل وفات نمود و باغى در تصرّف داشت . فرموده شد تا به ديوان گرفتند . اطفال او تظلّم نمودند كه ، « باغ از ميراث والده « 4 » به ما رسيده . » و تمسّكات شرعى عرض كردند . فرمودم كه چون گماشتگان انگور آن باغ تصرّف نمودهاند ، باغ را به طفلان گذارند . بعد از آن ، در خاطرم مىخليد « 5 » كه عوض انگور نيز به ايشان بايد داد . چند روز بر اين گذشت . شبى خود را در عرصات « 6 » ديدم و با من خطاب و عتاب كردند كه ، « حقّ يتيمان چرا باطل كردى ؟ » موكّلان عذاب مرا بكشيدند و به كنار مغاكى « 7 » آوردند بغايت مظلم و موحش و مهيب و
--> ( 1 ) . تسمه . ( 2 ) . اصل : « جامع » . ( 3 ) . منقول از : جوامع الحكايات ، صص 129 تا 132 . ( 4 ) . ظاهرا « والد » صحيح است . ( 5 ) . به فرورفتن چيز نوك تيزى ( همچون سوزن و خار ) در چيز ديگرى گويند . ( 6 ) . مفرد آن « عرصه » است به معنى صحرا . ( 7 ) . گودى عميق .